Saturday, April 08, 2006

شاید سالها از اون ماجرا گذشته باشه و این فقط یه بهونه برای یاد اوری اون باشه یا یه جور از اون ژست ها ودغدغه ها ولی هر چی باشه فرق نمی کنه حتی اگه خیلی ها بهش بخندند اشکالی نداره درست مثل اون گناهی که زوربای یونانی مرتکب میشه و می ترسه که مورد آمرزش قرار نگیره داستان اون پیله ای که یه صبح زود شاهدش بوده وقتی پیله بازمیشده و اولین تلاشهای پروانه رو شاهد بوده برای بیرون اومدن اون برای اینکه کمکی کرده باشه سعی میکنه با بخار دهن اونرو گرم کنه و بیرون اومدنش رو راحت کنه و این باعث شد پروانه خیلی راحت وسریع از پیله اش بیرون بیاد. پروانه باید بالهاش رو در معرض نور قرار بده تا از اون مچالگی دنیای تنگ پیله در بیاد وقوام بگیره ولی زود بیرون اومدنش باعث شده که خورشید همراهیش نکنه به همین سادگی تراژدی زوربا اتفاق می افته اون پروانه دیگه نمی تونه هیچ وقت چرواز کنه فکرش رو بکن با این ندونم کاری زندگی رو ازش میگیره .واما اون وقتها هنوز مستند رژه پنگون ها رو ندیده بودم تا شاهد خورده شدن اونها توسط شیر ماهیها باشم وقتی تلاش اون ها رو تو اون سرما ویخ برای زنده موندن میبینی و هیج کاری نمی تونی بکنی نه شاید نباید هیچ کاری بکنی چون شکار وشکارچی هر دو برای بقا می جنگند و تو این وسط از اینکه هیج نقشی نداری یه جور احساس بیخودی می کنی .صدای جیغ های فجیعی رو از لای بوته ها ونیزار شنیدم شبیه صدای انسانی بود که داشت اخرین تلاشهاشو برای درخواست کمک می کرد یه هو یه حس قهرمان بودن بهت دست می ده شاید از اون احساسهایی که ادم رو تبدیل می کنه به اینکه نارنجک ببنده وزیر تانک بره یا روی مین .صدا تو یک قدمی ام بود ولی من تو انبوه نیزار چیزی رو نمیدیدم سعی کردم با یه چوب نی ها رو کنار بزنم داشتم نامید می شدم فکر کن صدا هی تکرار می شد و تو توی یه قدمی اون بودی ونمی تونستی پیداش کنی. حال یه قهرمان شکست خورده بهت دست می ده که توسط یه دشمن فرضی تو یه مانور ازش شکست خورده باشی .درست در اخرین لحظه جوب به هدف نشست خشکم زد این صدای بلند از حنجره یه قورباغه که شاید کل هیکلش به اندازه یه کف دست مشت کرده هم نبود خارج می شد وجالبترش شکارچی بود یه مار نزار که از لاغری تموم گوشتهای تنش اب شده بود و ریخته بود و به زحمت هیکلش از یه انگشت چاق تر نمیشد که حاضرنبود اون لقمه چرب ونرمی که خیلی بزرگتر از هیکلش بود رو ول کنه به نظرم اومدد هیچ جور نمی تونه حریف این شکارش بشه چون یه جوری از این مارهای بی بخار رشتی بودکه احتمالا مستند شکار مارهای بوا رو تازگی ها از تلویزیون تماشا کرده بوده. این ها رو گفتم که کمتر سرزنشم کنید بخاطر گناهی که مرتکب شدم و تو کار طبیعت مداخله کردم بقیه اش دیگه مهم نیست می تونید بفهمید که مثل یه قهرمان افتادم وسط و....و