تازه چشمهایم به روشنا عادت کرد ه بودند
که ستاره ها
به سمت سپیدی محو دنباله نمناک یک دنیا ابر پر باران رفتند
ستاره های لخت و پوست ولرم ماه با حضور مهربان ِ مهتاب
آسمان را ترک می کردند.
باید خیال بوی گلپر و
نور سپید رازگونه ی مهتاب را
فراموش کنم
فقط یک رویای کوتاه بود.
ستاره ها مات و مبهوت ته جاده رفتن
به تشنگی آسمان بی ستاره می خندیدند
و ابر پر باران ِ خاکستری دلگیر
در حجله چهل ستاره بی بازگشت،
بر مزار ستاره ها
فانوس روشن کرده بود.
در تاریکی مطلق
باران بود که می ریخت
که می ریخت...
Monday, March 26, 2007
Thursday, February 15, 2007
Saturday, December 16, 2006
Thursday, October 26, 2006
Friday, October 20, 2006
شمعدانی ها
باران خورده
بر آستین پنجره
رنگ خاک
چهره دیوارها ی
انباشته از هندسه خورشید
میهمانی خاطره ها
در بهت ی تاریک و
همهمه ی گنگ
از سترگ دیوارهای سنگی
و نوای ساز شبگرد
از پرسه های خواب الود
در کوچه بامها
ابرها می آیند
من و تو
خشت می زنیم
خانه مان
آسمان ها ا ست
پولک لباس ت
بوسه همه ستاره های
به گل نشسته در باغجه
و روشنای
شب افروز مهربان ماه
بهشت ، اما
!بی باران
چهره دیوارها ی
انباشته از هندسه خورشید
میهمانی خاطره ها
در بهت ی تاریک و
همهمه ی گنگ
از سترگ دیوارهای سنگی
و نوای ساز شبگرد
از پرسه های خواب الود
در کوچه بامها
ابرها می آیند
من و تو
خشت می زنیم
خانه مان
آسمان ها ا ست
پولک لباس ت
بوسه همه ستاره های
به گل نشسته در باغجه
و روشنای
شب افروز مهربان ماه
بهشت ، اما
!بی باران
Monday, October 16, 2006
Wednesday, October 11, 2006
There are times
when we just cannot cope
with what is happening
in our lives
We lose our confidence
easily,
we feel bewildered,
and carry with us a feeling
of disappointment.
When we feel like this,
when we are feeling
distressed within
ourselves,
we have to learn new ways
for coping with our lives...
we have to search
for new beginnings.
when we just cannot cope
with what is happening
in our lives
We lose our confidence
easily,
we feel bewildered,
and carry with us a feeling
of disappointment.
When we feel like this,
when we are feeling
distressed within
ourselves,
we have to learn new ways
for coping with our lives...
we have to search
for new beginnings.
Saturday, October 07, 2006
داشتم دعا می کردم ،همیشه بمانی
و چشمانم
همسایگان دائمی باران نباشد
-بی تو نمی شود-
اگر نباشی من از سقوط یک ستاره
از صدای باد
عجیب می ترسم
داشتم دعا می کردم، باشی تا با هم
به نشانی سبز ستاره ها کوچ کنیم
داشتم خیال می کردم ،با هم
و چشمانم
همسایگان دائمی باران نباشد
-بی تو نمی شود-
اگر نباشی من از سقوط یک ستاره
از صدای باد
عجیب می ترسم
داشتم دعا می کردم، باشی تا با هم
به نشانی سبز ستاره ها کوچ کنیم
داشتم خیال می کردم ،با هم
به انتهای آسمان ابی رسیده ایم
و من با شادی می گویم؛ برایت آب آوردم
تشنه نیستی؟
و تو چقدر مهربان
برویم لبخند می زنی
بی نگاه تو،هیچ وقت از سرزمین باد ها نمی کوچ م
بی صدای تو، در دیار باد می میرم
و مرا در گور ستانی از برگهای زیتون چنان دفن می کنند،
که باد و زیتون و خاک ؛
خاطرات حضور تو
و فروغ نیم سوز فانوس شادی هایم را هیچگاه فراموش نکنند
تشنه نیستی؟
و تو چقدر مهربان
برویم لبخند می زنی
بی نگاه تو،هیچ وقت از سرزمین باد ها نمی کوچ م
بی صدای تو، در دیار باد می میرم
و مرا در گور ستانی از برگهای زیتون چنان دفن می کنند،
که باد و زیتون و خاک ؛
خاطرات حضور تو
و فروغ نیم سوز فانوس شادی هایم را هیچگاه فراموش نکنند
من تنها به دیار رویا نمی رسم
بمان و برای همیشه به لحظات م رنگ بزن
با فوج فوج مهربانی
بمان و برای همیشه به لحظات م رنگ بزن
با فوج فوج مهربانی
Monday, October 02, 2006
Friday, September 29, 2006
Tuesday, September 26, 2006
با کاظمی عزیز و عطر یاس ش
می اید، می نشیند کنارت،اخرین یادداشت های ش را در کاغذهای سفید که برخی جاهای ش را هم خط زده است از کیفش در می آورد و عینک شیشه گردش را از جیب در می اورد و به چشم می گذارد ، یک دانه گل یاس خشک شده از جیبش می افتد و تو خودت را آماده سفر می بینی ، روی پله های روبروی صنایع دستی ترابی ، توی همان گذر فرهنگ و هنر و نفس عمیقی می کشی و یک دانه از سیگارهای کوچک اش را روشن می کنی و دنیای تصاویر در ذهنت جان می گیرد ، ترا به همان سرزمین های می برد که در رویاهای ت ساخته ای و از کوچه های گذر می کند که زمانی تو هم از ان ها عبور کردی و بارها دلت لرزیده است و خطوط مبهم ذهنت بدل به تصاویری حقیقی گشته اند ، تو را میهمان عطر یاس های خانه قدیمی می کند همان خانه که شاید حوالی انجا بود، همانجا که گم ات کردم و گل یاس، سالهاست در همان جا می شکفد و خودش نمی داند که چه سرنوشت های را رقم زده است و چه دلها ی که با عطر ش تا اسمان هفتم خدا پر کشیده است و کاش زبان باز می کرد و می گفت از گذر سالیان از جوان ها که اکنون پیر شده اند و او همان جا باقی است . خمی هم به ابروی ش نیاورده است. توی جیبش یک دانه از همان یاس های خشک شده است و تو می فهمی که این گل یاس خشک شده چه ارزشی دارد درست مثل کلیدی است که درهای بهشت را بروی ت باز می کند و تو سبکبار بسوی ش پر می کشی و حال این بار میهمان بهشت ش هستی در سرزمینی گنگ و خاموش
می اید، می نشیند کنارت،اخرین یادداشت های ش را در کاغذهای سفید که برخی جاهای ش را هم خط زده است از کیفش در می آورد و عینک شیشه گردش را از جیب در می اورد و به چشم می گذارد ، یک دانه گل یاس خشک شده از جیبش می افتد و تو خودت را آماده سفر می بینی ، روی پله های روبروی صنایع دستی ترابی ، توی همان گذر فرهنگ و هنر و نفس عمیقی می کشی و یک دانه از سیگارهای کوچک اش را روشن می کنی و دنیای تصاویر در ذهنت جان می گیرد ، ترا به همان سرزمین های می برد که در رویاهای ت ساخته ای و از کوچه های گذر می کند که زمانی تو هم از ان ها عبور کردی و بارها دلت لرزیده است و خطوط مبهم ذهنت بدل به تصاویری حقیقی گشته اند ، تو را میهمان عطر یاس های خانه قدیمی می کند همان خانه که شاید حوالی انجا بود، همانجا که گم ات کردم و گل یاس، سالهاست در همان جا می شکفد و خودش نمی داند که چه سرنوشت های را رقم زده است و چه دلها ی که با عطر ش تا اسمان هفتم خدا پر کشیده است و کاش زبان باز می کرد و می گفت از گذر سالیان از جوان ها که اکنون پیر شده اند و او همان جا باقی است . خمی هم به ابروی ش نیاورده است. توی جیبش یک دانه از همان یاس های خشک شده است و تو می فهمی که این گل یاس خشک شده چه ارزشی دارد درست مثل کلیدی است که درهای بهشت را بروی ت باز می کند و تو سبکبار بسوی ش پر می کشی و حال این بار میهمان بهشت ش هستی در سرزمینی گنگ و خاموش
Saturday, September 23, 2006
Friday, September 22, 2006

وقتی بهم گفتی؛ می روم ، تنها صدای تو بود که شنیدم
تو مثل اون کوه بلند سر جایی
من هم عین ابرها دورت می گردم
مثل اون پرنده ،تو اوج
همنشین تنهایی هات می شم
هم صدای ترانه هات ،همدم تنهایی هات
اون قدر بالا می رم تا سایه ام رو نوک قله ات
بالای سرت باشه
واسه ات ابر می شم
تو بهم اخم کنی، تَخم کنی
من ام از غصه آب می شم
بارون می شم رو تن تو ستاره بارون می کنم
برف می شم، لباس سفید تن ات می شم
جوی می شم ، خاک تو سیراب می کنم
رو تن ات زنبق می شم ، لاله میشم ، گل در میاری
تو بهم می خندی ،من هم از کرده ی خود شاد می شم
عین یه بچه رو تن ات خط می کشم
کژ می کشم
خودمو هک می کنم، یادگاری رو تن ات
تو مثل اون کوه بلندی ، که سرش بالای ابر ها ست
منم از غصه اب می شم
جوی می شم ، خاک تو سیراب می کنم
Sunday, September 17, 2006
دیشب خواب دریا همرنگ تو بود، آبی
صبح پاییز زیر پاهام صدای آشنایی داشت ، با خش خشِ برگ هاش و باد ، از تو می گفت، یادم اومد اخرین بار که دیدم ات ،به چنار قدیمی امامزاده دخیل بسته بودی ، با نذر آب و شمع ، این رو که یادت هست ، عهدی بود که با هم بستیم ، برای آمدن باران ، و پاییز بود ، من بودم ، تو بودی و باد از مهربانی می گفت و برگ هراسی از باد نداشت. هنوز ازپشت پنجره آخرین برگ به جا مونده و من موندم و می دونم که می آیی ، تو پاییز می ایی
Wednesday, September 13, 2006
دنیا بی تو واسه ام مثل جهنم اه ، دارم فکر می کنم به اتفاقاتی که می تونه برام بیفته و افتاده مثل اون موقع که تو بچه گی گم شدم واز شدت گریه تمام صورتم خیس اب بود و اون زن ای که می خواست من رو جای بچه اش ببره ، یا اون موقع هایی که مرگ رو جلوی چشم هام دیدم و همه چی رو تموم شده فرض کردم ، یا چه می دونم دیگه چه اتفاقی می تونه بیفته وقتی همه چی حق اه و از مشییت خدا سرچشمه می گیره، ولی نه این یکی رو به حساب هیچ چی نمی تونم بذارم . تو باشی و من باشم ولی من، بی تو باشم و اخه باور کردنی اه؟ مگه می شه تو ایمان داشته باشی به باران و اونوقت تشنه، منتظر باشی تا حوالی سپیده دم تا چشم هات به نم باران بشینه و سرت رو خیمه کنی واسه بی پناهی اشک هات ، می شه؟ یعنی کسی باورش می شه ،من باشم تو باشی ، دنیا باشه و اون وقت من و تو قرار باشه تا آخر این عمر کوتاه مون، که توی یه چشم به هم زدن عین عمر کوتاه اون هفت تا شمع توی اون هفت تا امامزاده که می سوزه ، تموم بشه ، توی این دنیای کوچیک که باندازه هفت تا امامزاده جا داره و از هر چی بدت میاد سر راهت سبز می شه ، یه ذره جا برای اینکه من و تو رو رو در رو کنه نباشه ؟ دیگه همدیگر رو پیدا نکنیم؟ نه اینو من از همه پرسیدم ، حتی نشونیت رو به خیلی ها دادم که این ماه مهربون من چه شکلی اه و مهربانی توی تمام وجودش موج می زنه، خیلی ها برامون دعا کردن اینو می تونی تو یادداشت های پر از محبتی که برام می گذارن ، می تونی حتی از پرنیان ماه و این آشنایی که من نمی شناسمش یا از بقیه دوستان بپرسی . همه می گن که این امکان نداره ، من باشم تو باشی ، دنیا باشه و اون وقت دستهای مهربونت تو دستهای من نباشه، مگه نه؟
Monday, September 11, 2006
نمی دونم این علاقه چه جوری ایجاد شده ولی هر چی که هست حالت طبیعی نداره نمی دونم این بخاطر تو اه یا این یه معجزه است که اتفاق افتاده و منو تو این موقعیت قرارداده من اسمشو می گذارم" معجزه تو" که به هر شکل به تو ارتباط داره و معجزه هم هست . وقتی دستهای مهربونت رو تو دستهام می گیرم انگاری غم همه عالم که رو دوشم اه از پشتم برداشته می شه و من چه سبکبار با هات تا نهایت عشق پرواز می کنم و خودم رو خوشبخت ترین ادم روی دنیا تصور می کنم می رم تو اون هپروت خودم وتو قصر خودم و هیچ دغدغه ای ندارم . شاید این همون چیزی باشه که همیشه ادم بدنبال رسیدن بهش بوده و من اینو کنار تو دارم . تو بی نهایتی رو بهم میدی که توش زمان برام متوقف می شه و نوسان هاش، صدای تو اند که چه بی بدیل صدایم می کنی و نفسهام به شماره می افته و من از خودم می پرسم تو این بهشتی که برام ساختی تا کی مهمانت خواهم بود و ایمان دارم که این بهشت برایم ابدی اه و پایانی نداره . یعنی من واقعاً دارم به اون بهشت موعود می رسم ؟ یه جای کار می لنگه ؟ یعنی می شه اون هم روی زمین برام مصداق پیدا کنه؟ چرا که نه مگه این هم از همون بهشت و جهنم های روی زمین نیست . نکنه اونقدر این بهشت برات زیباست که نمی تونی تو پوست خودت بگنجی و باورش برات مثل یه خواب می مونه ؟ نه خواب نیستی ، بیداری و این رو به برکت اون نیرویی داری که بهش ایمان داری و می پرستی اش ، مگه غیر از این اه ؟حال اگه بهت می گفتن اگر ایمان بیاوری و عمل صالح انجام بدی بهشت در روی زمین در انتظار توست باورش سخت تر از این نبود که تصور کنی دنیایی که الان توش هستی همون اخرتی که منتظرش بودی . دستهام رو رو به اسمون بلند می کنم ، اونقدر تو دلم شادم که نمی تونم چه جوری باید شکر کنم .
Friday, September 08, 2006

حالا در کدام خواب
از کدام شبِ رویای نقره ی باران
تا انتهای آینه ی نگاهم می آیی
که در حریمِ خلوتِ خاص بگویی
با کدام قطار
تا کنار تو می شود رسید
که کوپه هاش همه
جا برای کوله بار سال های انتظار
داشته باشد
جا برای کودکان خسته از هیاهوی شهر
جا برای کهنه گنجه قدیمی رویاها
جا برای ستاره های سوخته در خواب شب
جا برای خیال های تا همیشه ام
داشته باشد؟
در کدام خواب
از کدام شب رویای نقره ی باران؟
(رضا کاظمی)
چقدر خواب های تو
از بوی نارنج باغ های خیال پر است
و از بوی بوسه های باران
بر خشت های خشک
از بوی خوش کودکان کوچه های نسیم
و چقدر خواب های تو
از بوی رازهای پنهان
در خلوت کوچه باغ باران پر است
(رضا کاظمی)
Tuesday, September 05, 2006
Thursday, August 31, 2006
هنوز صدای نفس های تو، دلنشین ترین ترانه زندگیم، توی گوشم اه. هنوز لحظه هام پر از عطر بارون خورده زلف ها ی تو اه .هنوز باورم نمی شه عطر تو رو تو آغوش دستها م نداشته باشم ، و دلم رو که با تو یکی شده حالا تو این تنهایی خودم بی تو تنها ببینم . برای یه لحظه هم باورم نمی شه گم ات کرده باشم. توی صحن امامزاده توی اون ازدحام غریبه ها تنها می مونم مثل اون کودکی که مادرش رو گم کرده و تو نمیتونی بفهمی چرا من واسه تصور حتی لحظه ای نداشتن ات مثل اون هفت تا شمع نذری دارم می سوزم و اشک می ریزم. دیگه واژه هام کفایت تو رو ندارن، الان اه که آسمون خدا برام گریه کنه و بارون رحمت اش رو برام بفرست اه ولی من بی تو دیگه بارون رو هم نم خوام . روزها رو برای بودن ات، برای داشتن ات ، تا کی ، تاکی بشمارم؟
Subscribe to:
Posts (Atom)
