باز میرم توی هپروت خودم توی اون قصری که بالای ابر ها دارم این بار برای خودم یه اسب سفید دارم و اومدم کنار نهر تا آب اش بدم کنار نهر خم میشم دستی به اب می زنم تصویری لرز ون انعکاسی ته آب خودش رو نشون می ده زمان با اون ساعت شماطه ای اون یادگار اجدادی از چوب سیاه رنگ با نوسان هاش باز می ایسته زلال ایینه رو می بینم خوب که نگاهش می کنم باز میشناسمش با اون زلف های سفید شده اش، صورت مثل قرص ماه اش لبخند می زنه ومن یادم می افته که اون این لبخند رو هر روز به لبش داشته و تو این مدت هیچ وقت بدون اون ندیدمش ،آب رو که میریزم دوباره تصویر می لرزه و این بار بیشتر خم می شم چهره خودم رو می بینم با اون لبخندی که همیشه به خودم توی ایینه تحویل می دم
Wednesday, May 31, 2006
Monday, May 29, 2006
همه چی تموم شد
توی دفتر خونه که نشستم تمام دنیا دور سرم می چرخه ، خودم رو کنترل می کنم بغض گریه توی گلوم پایین میره ؛ کنار هم نشستن
توی دفتر خونه که نشستم تمام دنیا دور سرم می چرخه ، خودم رو کنترل می کنم بغض گریه توی گلوم پایین میره ؛ کنار هم نشستن
آروم و بی صدا انگار دیروز بود که توی بازارچه برای اولین بار کنار هم نشسته بودن. مرد می پرسه چی کار کنم بنویسم؟ هر دو سر تکون میدن می پرسم ایا جای رجعت دارن با بی حوصله گی می گه خوب اره. شاید یه فرصت دیگه به همدیگه بدن اینو من ازشون می خوام سکوتی تو هوا موج می زنه چقدر لحظه جدا شدن سرد و بی روح چند قطره اشک و بعد تظاهر می کنن که زندگی بهتری درانتظار شونه ته دلم میلرزه چقدر حیف می شه. می رن یکی یکی امضا می کنن وبعد نوبت من می رسه باید جای شاهد رو امضا کنم حاج اقا زیر چشمی نگاهی می کنه و زیر لب غر می زنه که این همه ساعت معطلش کردیم نمی خواستیم بریم تو هر چی باهاشون صحبت کردم نشد نشد که این مرغ دلشون دوباره پر بگیره نشد که با هم رو راست باشن وتو چشمهای همدیگه نگاه کنن بهم بگن که هنوز هم رو دوست دارن اینو به جرات من تو چشمهاشون میخونم. اه که ادم ها چقدر مغروراند . دیگه چشمهامو می بندم سیل تازیانه و شتک که رد وبدل می شه وچقدر اسون همه چی تموم می شه از خودم می پرسم به زایش دیگر باره توفانها چند گاه باقیست؟ به خواب دیگر باره اقاقیاها چند بهار ماندست؟چقدر ویرانکردن اسون و چقدر ساختن مشکل حاج اقا به ترکی می پرسه شغلت چیه و من به ترکی بهش می گم مهندس معمار می پرسه یه 50 میلیون پول دارم که اوراق مشارکت خریدم اگه خونه بخرم بهتره؟ می گم اره بهتره، دفترچه سفید وبی رنگ طلاق نامه رو دیگه پر کرده می گه فردا بیایید بگیریدش. بعد برید ثبت احوال شناسنامه هاتون رو عوض کنید
Monday, May 15, 2006
Wednesday, May 03, 2006



باز بوی سنجد میاد ،باز نفس هام به شماره در میاد،یک ،دو ،سه نفس که میکشم تمام تاروپود تنم پر میشه از بوی
سنجد ،باز راه می افتم و می روم سراغ دیوارها یادم می افت اه پشت اخرین پیچ،اخرین شیب کوه ،اخرین سنگ همیشه منتظر چیزی می مونی و اون خودش رو اونجا که نفس هات به شماره می افت اه بهت نشون می ده
شاید این راز اون زیبایی اثیری اش باشه که تو انتهای صبر و تحمل ات پیداش می شه و آغوش اش رو با چه صمیمیت ای برات باز می کنه و تو چقدر حقیری وقتی در مقابل اش می ایستی و اون بهت قدرت می ده و هر جی که بخواهی درست مثل اون درخت بخشنده و این سخاوتی اه که از هیچ کس و هیچ چیز نمی تونی انتظارش رو داشته باشی .توی اون فضا که نفس می کشی تمام وجود ات پر می شه از خشت و اجر و سنگ ،اون قدر که می تونی برای خودت باهاش یه قصر بسازی بالای ابرها و توش هر چی اراده کنی بهت می ده ،یا یه قلعه بسازی ومی تونی حس یه جنگجو رو تجربه کنی طعم خوش یه پیروزی یا تلخی یه شکست ،بستگی داره که کدوم طرف باشی ،فاتح یا مغلوب ،اون وقت پر می شی از اون حس های توامان ،می تونی حس ساقه یه گیاه رو تجربه کنی که چقدر صبور توی بند بند دیوار هاش حرکت می کنی و می رسی بالا و حلزون هایی رو که چقدر آروم آروم برگها تو می جوند و تو از اینکه تو این بازی هیچ نقشی نداری و نمی تونی جزئی از اون باشی یه جوری احساس حقارت می کنی و از کنارش رد می شی و توی دلت از خودت می پرسی به زایش دیگر باره توفانها چند گاه باقی است؟ و کی دفعه دیگه به مهمونی اش می ری؟
Saturday, April 29, 2006
در قسمتي از ارتفاعات پوشيده از درخت شهرستان سرسبز فومن در جنوب غربي استان گيلان، بقاياي دژ مستحكم و عظيمي خودنمايي مي كند كه هيبت و صلابت آن هر بيننده يي را محو و فريفته خود مي كند و تحسين و تعجب هر تازه واردي را برمي انگيزد
قلعه رود خان، عظيمترين دژ نظامي-حكومتي منطقه گيلان، در فاصله ۲۰ كيلومتري جنوب شرقي فومن و در ارتفاع بين ۶۵۵ تا ۷۱۵ متري از سطح دريا، در بلندترين نقطه کوه قرار دارئ دا اين قلعه كه به سكسار و قلعه حسامي نيز شهرت دارد، از بزرگترين و با عظمتترين دژهاي نظامي گيلان و حتي ايران به شمار ميآيد و وسعتي بيش از ۵ هكتار دارد
اين قلعه مهم تاريخي، مدتها تختگاه و مركز فرمانروايان گيلان بوده است. گفته ميشود اين بنا متعلق به دوره ساساني ميباشد كه طي حوادث و رويدادها، تخريب و در زمان حكومت سلجوقيان تجديد بنا شده است. كما اينكه اين قلعه تا دوره زنديه مورد استفاده حكام و فرمانروايان محلي قرار ميگرفت و به نظر ميرسد پس از آن، قلعه مورد استفاده قرار نگرفته و متروك مانده است. اما از زمان واقعي احداث اين قلعه در تاريخ، نشاني يافت نميشود
توی راه برگشت به این فکر می کنم
در اینجا چهار زندان است و در هر زندان دو چندان نقب
و در هر نقب چهار مرد در زنجیر
قلعه رود خان، عظيمترين دژ نظامي-حكومتي منطقه گيلان، در فاصله ۲۰ كيلومتري جنوب شرقي فومن و در ارتفاع بين ۶۵۵ تا ۷۱۵ متري از سطح دريا، در بلندترين نقطه کوه قرار دارئ دا اين قلعه كه به سكسار و قلعه حسامي نيز شهرت دارد، از بزرگترين و با عظمتترين دژهاي نظامي گيلان و حتي ايران به شمار ميآيد و وسعتي بيش از ۵ هكتار دارد
اين قلعه مهم تاريخي، مدتها تختگاه و مركز فرمانروايان گيلان بوده است. گفته ميشود اين بنا متعلق به دوره ساساني ميباشد كه طي حوادث و رويدادها، تخريب و در زمان حكومت سلجوقيان تجديد بنا شده است. كما اينكه اين قلعه تا دوره زنديه مورد استفاده حكام و فرمانروايان محلي قرار ميگرفت و به نظر ميرسد پس از آن، قلعه مورد استفاده قرار نگرفته و متروك مانده است. اما از زمان واقعي احداث اين قلعه در تاريخ، نشاني يافت نميشود
توی راه برگشت به این فکر می کنم
در اینجا چهار زندان است و در هر زندان دو چندان نقب
و در هر نقب چهار مرد در زنجیر
Tuesday, April 25, 2006
به وجد امده ام، قرار است اخر هفته را در قلعه رودخان باشیم باز یک سفری در تاریخ شاید روح خرزو خان هم با ما باشد سفری رویایی از کنار رودی گذر خواهیم کرد و از ستون مواج نورهای نقره ای در جنگل مه گرفته، پر از بوی باران خواهیم شد، پراز نوازش های باران با تبسم نگاهها و من می دانم که روح اساطیری من که هنوز تشنه است در ان بی خودی بر فراز انهمه زیبایی برقص خواهد درامد تا نهایت عشق تا نهایت زیبایی
Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me very tenderly and dance me very long
We're both of us beneath our love; we're both of us above
Dance me to the end of love
Dance me on and on
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
و از ورای ان فراز نشیب باز خواهم رفت تا انتهای حضور تا مرز بی نهایت و شاید در حس گیاهی شریک خواهم شد و یا در روح باران خورده دختری تنها که سالها پیش با زمزمه هایش سکوت جنگل را به میهمانی سرنوشت زمانی که در انتظار سوار جنگجوی ش بوده است و مرا در ان بزم خواهد پذیرفت و من سخاوتمندانه در این بازی سرنوشت چون نقطه ای کور و کر خواهم بود و پرواز خواهم کرد تا نهایت عشق. تا نهایت زیبایی
Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me very tenderly and dance me very long
We're both of us beneath our love; we're both of us above
Dance me to the end of love
Dance me on and on
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
و از ورای ان فراز نشیب باز خواهم رفت تا انتهای حضور تا مرز بی نهایت و شاید در حس گیاهی شریک خواهم شد و یا در روح باران خورده دختری تنها که سالها پیش با زمزمه هایش سکوت جنگل را به میهمانی سرنوشت زمانی که در انتظار سوار جنگجوی ش بوده است و مرا در ان بزم خواهد پذیرفت و من سخاوتمندانه در این بازی سرنوشت چون نقطه ای کور و کر خواهم بود و پرواز خواهم کرد تا نهایت عشق. تا نهایت زیبایی
Monday, April 24, 2006
Saturday, April 22, 2006
Saturday, April 15, 2006
یله بر نازکای چمن زده باشی و
خاطره پا در گریزی شب کامیاب را
با نخستین درد آغاز گشتی
به سان جانوران در بیشه
راه تو را هموار است و کوه تورا آسان می نماید حوالی سپیده دم که نفس افتاد از راه افتادیم دستها را از دغدغه کار و رنگارنگی شهر شسته با اب سرد چشمه وضو کردیم پناه بر دو رکعت صبح سراسر شب را رفتیم بی تردید راه را گم نکرده بودیم که دوربود ولی هموار می نمود توی اون بی خودی انگار توی طبیعت بکر خودت را فراموش می کنی فقط می روی تا انقدر که کوه جلوی پایت تمام می شود و تو ایمان میاوری به یگانگی ات که اینسان افریده شده ای
خاطره پا در گریزی شب کامیاب را
با نخستین درد آغاز گشتی
به سان جانوران در بیشه
راه تو را هموار است و کوه تورا آسان می نماید حوالی سپیده دم که نفس افتاد از راه افتادیم دستها را از دغدغه کار و رنگارنگی شهر شسته با اب سرد چشمه وضو کردیم پناه بر دو رکعت صبح سراسر شب را رفتیم بی تردید راه را گم نکرده بودیم که دوربود ولی هموار می نمود توی اون بی خودی انگار توی طبیعت بکر خودت را فراموش می کنی فقط می روی تا انقدر که کوه جلوی پایت تمام می شود و تو ایمان میاوری به یگانگی ات که اینسان افریده شده ای
Monday, April 10, 2006
من تبدیل به یه قهرمان ملی از طرف قورباغه ها شده بودم سیل عظیم قورباغه ها و وزغ ها بود که هر روز صبح پشت پنجره اتاق صف می کشیدند و صمیمانه ترین تشکر ها شون رو هر روز در قالب سمفونی های زیبا تقدیم ام می کردند و من یه جوری احساس غرور می کردم ولی دیری نکشید که سر و کله مارها هم پیدا شد با یه سنگ توی شیشه اتاق. مارهای عصبانی به نشانه اعتراض اینو تقدیمم کردند چند روزی ماجرا همینطور ادامه داشت که سر و کله دوستها و همسایه ها هم پشت در خونه پیدا شد نمی دونم این ماجرا از کجا لو رفته بود من که یادم نمیاد بیشتر از چند تا مصاحبه و چند بار دور هم نشینی با دوستان از این اقدام قهرمانانه تعریف کرده باشم هر چی بود همشون از سرو صدای قورباغه ها و مزاحمتهایی که مارها برای دختران جوانشون ایجاد کرده بودند از من شکایت کرده بودن
Saturday, April 08, 2006
شاید سالها از اون ماجرا گذشته باشه و این فقط یه بهونه برای یاد اوری اون باشه یا یه جور از اون ژست ها ودغدغه ها ولی هر چی باشه فرق نمی کنه حتی اگه خیلی ها بهش بخندند اشکالی نداره درست مثل اون گناهی که زوربای یونانی مرتکب میشه و می ترسه که مورد آمرزش قرار نگیره داستان اون پیله ای که یه صبح زود شاهدش بوده وقتی پیله بازمیشده و اولین تلاشهای پروانه رو شاهد بوده برای بیرون اومدن اون برای اینکه کمکی کرده باشه سعی میکنه با بخار دهن اونرو گرم کنه و بیرون اومدنش رو راحت کنه و این باعث شد پروانه خیلی راحت وسریع از پیله اش بیرون بیاد. پروانه باید بالهاش رو در معرض نور قرار بده تا از اون مچالگی دنیای تنگ پیله در بیاد وقوام بگیره ولی زود بیرون اومدنش باعث شده که خورشید همراهیش نکنه به همین سادگی تراژدی زوربا اتفاق می افته اون پروانه دیگه نمی تونه هیچ وقت چرواز کنه فکرش رو بکن با این ندونم کاری زندگی رو ازش میگیره .واما اون وقتها هنوز مستند رژه پنگون ها رو ندیده بودم تا شاهد خورده شدن اونها توسط شیر ماهیها باشم وقتی تلاش اون ها رو تو اون سرما ویخ برای زنده موندن میبینی و هیج کاری نمی تونی بکنی نه شاید نباید هیچ کاری بکنی چون شکار وشکارچی هر دو برای بقا می جنگند و تو این وسط از اینکه هیج نقشی نداری یه جور احساس بیخودی می کنی .صدای جیغ های فجیعی رو از لای بوته ها ونیزار شنیدم شبیه صدای انسانی بود که داشت اخرین تلاشهاشو برای درخواست کمک می کرد یه هو یه حس قهرمان بودن بهت دست می ده شاید از اون احساسهایی که ادم رو تبدیل می کنه به اینکه نارنجک ببنده وزیر تانک بره یا روی مین .صدا تو یک قدمی ام بود ولی من تو انبوه نیزار چیزی رو نمیدیدم سعی کردم با یه چوب نی ها رو کنار بزنم داشتم نامید می شدم فکر کن صدا هی تکرار می شد و تو توی یه قدمی اون بودی ونمی تونستی پیداش کنی. حال یه قهرمان شکست خورده بهت دست می ده که توسط یه دشمن فرضی تو یه مانور ازش شکست خورده باشی .درست در اخرین لحظه جوب به هدف نشست خشکم زد این صدای بلند از حنجره یه قورباغه که شاید کل هیکلش به اندازه یه کف دست مشت کرده هم نبود خارج می شد وجالبترش شکارچی بود یه مار نزار که از لاغری تموم گوشتهای تنش اب شده بود و ریخته بود و به زحمت هیکلش از یه انگشت چاق تر نمیشد که حاضرنبود اون لقمه چرب ونرمی که خیلی بزرگتر از هیکلش بود رو ول کنه به نظرم اومدد هیچ جور نمی تونه حریف این شکارش بشه چون یه جوری از این مارهای بی بخار رشتی بودکه احتمالا مستند شکار مارهای بوا رو تازگی ها از تلویزیون تماشا کرده بوده. این ها رو گفتم که کمتر سرزنشم کنید بخاطر گناهی که مرتکب شدم و تو کار طبیعت مداخله کردم بقیه اش دیگه مهم نیست می تونید بفهمید که مثل یه قهرمان افتادم وسط و....و
Wednesday, March 29, 2006
کلاغ
این داستان یه کلاغ اه که بخاطر خیانت کاری محاکمه میشه توی یه دادگاه صحرایی و بعد محکوم به اعدام می شه حکم اعدام توسط سنگسار اجرا می شه . هر کی که تا حالا خیانت نکرده باید اولین سنگ رو بزنه هم همه ای به پا میشه سر ها در گریبان است صدایی از کسی در نمیاد. ضربات منقار کلاغ ها تو سر ش یکی بعد دیگری فرود میاد ،سزای خیانت همین اه پست فطرت ،بی حیا ، بی ابرو و بعدپسرک یادش می اد یه روز تابستان که دزدکی با پسر خاله اش رفته بودند توی باغ از درخت بالا رفته بودند ویه تخم لق کفتر رو گذاشته بودند توی لونه کلاغ که روی تخم هاش خوابیده بود اقا کلاغ از راه می رسه ومی بینه که خانم روی یه تخم گنده که با بقیه فرق داره ،خوابیده و یادش میاد که خانم توی این مدت که از خونه میزده بیرون چه دروغ ها که بهش نمی گفته و کجا ها که نمی رفته یه چرخی تو آسمون میزنه از ته دل فریاد می کشه ولی جز صدای غار غار که کلاغهای دیگر رو می کشونه صدایی شنیده نمی شه.سیل مشت و لگد که از هر طرف نصیبش می شه انگار که سر به زنگار موقع ارتکاب جرم گرفتنش هر که از راه می رسه یکی دوتا نثار ش می کنه و دست آخر زیر بار این سنگها می میره و هیچ کسی از خودش نمی پرسه که این تخم لق رو کی تو خونه اش کاشته.
این داستان یه کلاغ اه که بخاطر خیانت کاری محاکمه میشه توی یه دادگاه صحرایی و بعد محکوم به اعدام می شه حکم اعدام توسط سنگسار اجرا می شه . هر کی که تا حالا خیانت نکرده باید اولین سنگ رو بزنه هم همه ای به پا میشه سر ها در گریبان است صدایی از کسی در نمیاد. ضربات منقار کلاغ ها تو سر ش یکی بعد دیگری فرود میاد ،سزای خیانت همین اه پست فطرت ،بی حیا ، بی ابرو و بعدپسرک یادش می اد یه روز تابستان که دزدکی با پسر خاله اش رفته بودند توی باغ از درخت بالا رفته بودند ویه تخم لق کفتر رو گذاشته بودند توی لونه کلاغ که روی تخم هاش خوابیده بود اقا کلاغ از راه می رسه ومی بینه که خانم روی یه تخم گنده که با بقیه فرق داره ،خوابیده و یادش میاد که خانم توی این مدت که از خونه میزده بیرون چه دروغ ها که بهش نمی گفته و کجا ها که نمی رفته یه چرخی تو آسمون میزنه از ته دل فریاد می کشه ولی جز صدای غار غار که کلاغهای دیگر رو می کشونه صدایی شنیده نمی شه.سیل مشت و لگد که از هر طرف نصیبش می شه انگار که سر به زنگار موقع ارتکاب جرم گرفتنش هر که از راه می رسه یکی دوتا نثار ش می کنه و دست آخر زیر بار این سنگها می میره و هیچ کسی از خودش نمی پرسه که این تخم لق رو کی تو خونه اش کاشته.
Monday, March 27, 2006
Saturday, March 25, 2006
هستی ات میان تردید هاست
نبودنت به زبودن
خاصه
در این بهار
تردیدی مثل همه
مثل ابر
نبودنت به زبودن
خاصه
در این بهار
تردیدی مثل همه
مثل ابر
مثل رفتن
مثل بودن
مثل بودن
در سرزمینهای غربت هنوز
این باد نااهلی ناارام
بر چلچله های به بیضه نشسته
می تازد
در سرزمینهای غربت هنوز
این باد بی وقفه
این هوهوی وحشی ناارام
می شکند شاخه ی ترد گیاه
تازه رسته از خاک را
کاش
این باد نااهلی ناارام
بر چلچله های به بیضه نشسته
می تازد
در سرزمینهای غربت هنوز
این باد بی وقفه
این هوهوی وحشی ناارام
می شکند شاخه ی ترد گیاه
تازه رسته از خاک را
کاش
دست نوازش گرم افتابی بود
میان این خزان
تا شکفتن های پی درپی
میان این خزان
تا شکفتن های پی درپی
Wednesday, March 15, 2006
برای مکاشفه عزیز
یادت صنوبری است
سبز
در زمستانی بی رنگ و
سپید
نامت
شفا ایی است بر همه درد
درمانی است بر همه تن
آن که در این قفس تنگ می خواند
معنایی از آزادی نمیداند
و این معجزه
آفتاب
بشارتی است
در مدار سرنوشت
برجی است
طالع نحس
بی پایان
بی فرجام
در ستیز ایم با هم
یا که می گریز ایم از هم
و چقدر ساده است
آنکه به یکی آری
می میرد
و آنکه به یکی نه
می میرد.
یادت صنوبری است
سبز
در زمستانی بی رنگ و
سپید
نامت
شفا ایی است بر همه درد
درمانی است بر همه تن
آن که در این قفس تنگ می خواند
معنایی از آزادی نمیداند
و این معجزه
آفتاب
بشارتی است
در مدار سرنوشت
برجی است
طالع نحس
بی پایان
بی فرجام
در ستیز ایم با هم
یا که می گریز ایم از هم
و چقدر ساده است
آنکه به یکی آری
می میرد
و آنکه به یکی نه
می میرد.
Saturday, March 11, 2006
زمين گرم بود و سوزان و هاله ای از ابرها در هفت لايه
زمين از باروری هيچ نمی دانست تنها خشکی بود وهزاران سال بدينسان بود
هيچ چيز نزاييد که هيچ کس باروری نمی دانست
و خداوند مشيت کرد به باروری پس نظرکرد به زمین و صاعقه را فرستاد
و ابرها را که از باروری چیزی نمی دانستند، باردار کرد و نخستین مولود زمین،باران به زمین پا گذاشت
زمین لب ترکاند ،ابرها نخ نما شدند
و هفت سال وهفت ماه و هفت روز بارید و سراسر زمین را پوشاند به هفت هزار سال
و زمین به شکرانه این نعمت،هفت دریا شد وهفت اقلیم و هفت آسمان
باران این مادر حیات عشق را هدیه کرد به سنگ و خاک
باروری را به خاک و نبات
زمين از باروری هيچ نمی دانست تنها خشکی بود وهزاران سال بدينسان بود
هيچ چيز نزاييد که هيچ کس باروری نمی دانست
و خداوند مشيت کرد به باروری پس نظرکرد به زمین و صاعقه را فرستاد
و ابرها را که از باروری چیزی نمی دانستند، باردار کرد و نخستین مولود زمین،باران به زمین پا گذاشت
زمین لب ترکاند ،ابرها نخ نما شدند
و هفت سال وهفت ماه و هفت روز بارید و سراسر زمین را پوشاند به هفت هزار سال
و زمین به شکرانه این نعمت،هفت دریا شد وهفت اقلیم و هفت آسمان
باران این مادر حیات عشق را هدیه کرد به سنگ و خاک
باروری را به خاک و نبات
Subscribe to:
Posts (Atom)
